ماسک کوچک کننده بینی ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 10 اردیبهشت ماه سال 1390
انتظار... توقع... ظرفیت

روز تولدم یه اس ام اس داشتم که شماره ش ناشناس بود تو گوشیم. ولی وقتی تبریک گفته بود معلوم بود که آشناس. گفتم که نشناختم. معرفی نکرد ولی راهنمایی کرد. تو این فاصله تو اون یکی گوشیم گشتم دیدم شماره شو دارم. یکی از همکلاسی های سابق بود و از روی فرمی که پارسال برای سفر شی راز پر کرده بودیم این تاریخ رو پیدا کرده بود.. خوشحال شدم از اینکه بیادم بود.. بیاد منی که بعد از دفاع تقریبا ارتباطم رو با هم کلاسی هام به صفر رسونده بودم؛ جز دو سه نفر .. و خوشحال تر، از اینکه اون روز یه کم مودی بودم ولی تبریک های خیــــــــــــــــلی غافلگیر کننده و دوست داشتنی و خیلی خیلی قشنگی پشت هم برام میومد. تلفنی.. اس ام اسی.. 

امروز تو ف ی س ب و ک دیدم تولدشه (بعد از مدتها Add ش کردم)  براش اس ام اس تبریک فرستادم. کلی تشکر کرد.. یه جوری که انگار انتظار نداشته از من. و من این انتظار نداشتن رو دوست دارم... به دلایل بیشمار! از هرنظر... 

 

حس خوبیست که یه نفر انتظار کاری را از آدم نداشته باشد (یک کار خوب و مثبت...) و آدم آن کار را انجام بدهد. این جور غافلگیر کردن ها را دوست دارم.. به شرط ظرفیت طرف مقابلم.. این یکی البته ظرفیتش را داشت.   

  

 

 

البته که "انتظار داشتن" و "توقع داشتن" از نظر من یک تفاوت ظریف دارند

 

  

 

مریض نوشت : آی گلوووووووووووووووووووووووووووووووووووووم.. :(((

جمعه 9 اردیبهشت ماه سال 1390
به همین سادگی

امروز بعد از مدتها دلم لاک قرمز خواست (نه اینکه بعد از مدتها دلم لاک خواسته باشد.. بعد از مدتها دلم لاک "قرمز" خواست) آخرین بار یادم نیست کی لاک قرمز زدم. چند وقت پیش خریده بودم ولی ازش استفاده نکردم. خریده بودم برای روز مبادا. روز مبادایی که فکر نمیکردم امروز باشد.. 

حداکثر تا نیم ساعت دیگر مهمانها می آیند. ریز ریز میخندم وقتی تصور میکنم مرا با آن لباس قرمز و سفید که خیلی دوستش دارم و این لاک های قرمز و موهای دوگوشی ببینند!  

البته همچین چیزهایی برای دیگران هیچوقت از من بعید نیست ولی نمیدانم چرا امروز دلم خواست بیست سال کوچکتر شوم! 

 

سه شنبه 6 اردیبهشت ماه سال 1390
ببار ای بارون ببار..

امروز تو مود خودم بودم. غصه م گرفته بود تمام مسیر از تهران تا اینجا رو چطوری تحمل کنم تا برسم؟.. آما..... از اونجایی که خدا دوسم داشت یه راننده ای به تورم خورد که از خود تهران یه آهنگایی گذاشت در حد بنز! انگار سلکشن های من بود!!! ینی کیف کردما... هایده... مهستی... داریوش.. ابی... گوگوش... دیگه از ام پی تری پلیرم فقط چند بار one & one  رو گوش دادم بقیه ش همه ش به انتخاب آقای راننده بود.. راننده به این باحالی؟.. بعد اون بغض دیشبیه بود؟... اونم داشت میترکید که بهش گفتم بیخود کردی! خودتو جمع و جور میکنی اینجا جای زر زر نیست! بعدتر هم دیگه اصن نفهمیدم کی رسیدیم. حتی به اون خانوم تپله که پیشم نشسته بود و داشت منو از در پرت میکرد بیرون هم حواسم نبود دیگه.. از پلیس راه به اینور هم که یه تونل ســــــــــــــــ  ـــــــــــــــــــ  ـــــــــــــــــــــ  ــــــــــــبز... با بارون نرم و ریز بهاری. 

 

نتیجه اینکه نمیدونم معجزه ی اون سه چهار ساعت بود یا دیدن مامان اینا یا نفس کشیدن تو هوای اینجا.. که الان خوب خوبم.. ایندفعه حال همه ی ما خوب است... تو باور بکن!!!

دوشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1390
عاشقانه برای مریم

دلم هواشو کرد.  

عکسایی که اونروز تو فر هن گستان ه ن ر گرفتیم رو هی نگاه میکنم.  

فی س بو ک رو باز میکنم و کامنت آخری هاشو که برای تولدم نوشته بود میخونم و کلی میخندم.

خل شدم ها... 

براش آفلاین گذاشتم تو مسنجر  

و اینا رو براش نوشتم. 

اینکه اون الان بهترین جای دنیاست و من چقدر دلم براش تنگ شده. 

فردا از مامانش شماره میگیرم و بهش زنگ میزنم... 

و طوفانی ترین جمله ای که براش نوشتم از ته دل : 

"مگه تو مرض داری اینجوری میشینی تو دل آدم که وقتی نیستی اینهمه دل تنگت بشه؟"

دوشنبه 5 اردیبهشت ماه سال 1390
دیگه اشکم واسه من ناز میکنه

امروز برگشتنی از کلاس تو تاکسی بودم که بیام خونه... نمیدونم چرا بی اونکه چیزی شده باشه دلم میخواست دل سیر گریه کنم..  اما بهونه ای پیدا نمیکردم که باعث بشه اشکام بریزن.

بغض لعنتی داشت خفه م میکرد اما هرکار میکردم نمیشکست.  

نمیدونم چرا ولی احساس میکنم وقتایی که دلم گرفته اما دلیلی برای گریه کردن پیدا نمیکنم بغض برای خفه کردنم خیلی مصمم تره...

پنجشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1390
دست خودت نیست، زن که باشی...

این متن امروز برام اومد و نمیدونم نویسنده ش کیه: 

 

"دست خودت نیست.. زن که باشی گاهی دوست داری تکیه بدهی، پناه ببری، ضعیف باشی.. 

دست خودت نیست.. زن که باشی گهگاه حریصانه بو میکنی دستهایت را شاید عطر تلخ و گس مردانه اش لابلای انگشتانت باقی مانده باشد.. 

 دست خودت نیست.. زن که باشی گاهی رهایش میکنی و پشت سرش آب میریزی و قناعت میکنی به رویای حضورش به این امید که او خوشبخت باشد.. 

دست خودت نیست.. زن که باشی همه ی دیوانگی های عالم را بلدی"  

 

و من از همه اش فقط جمله ی آخر را دوست داشتم ... کمی هم جمله ی اول را...  البته فقط کمی. آنقدر که زن بودن استقلال شخصی و حتی... و حتی استقلال عاطفی آدم را تحت الشعاع خود قرار ندهد.  

من این مرز بندی ها را قبول دارم. حتی دوست دارم. امروز که اینطور فکر میکنم.. شاید بعدها شرایط نظرم را تغیییر دهد.. باید ایستاد و نظاره کرد ولی حالا معتقدم به اینکه هر آدمی توی زندگی یک جاهایی باید همه اش تمام و کمال مال خودش باشد.. برای خودش....  و این اسمش خودخواهی نیست.. حتی اگر دست خودت نباشد... حتی اگر زن باشی

 

 

پنجشنبه 1 اردیبهشت ماه سال 1390
گفتنی ها کم نیست

 

اون هفته سر کلاس بودیم حواسم به کار خودم بود یهو نمیدونم چی شد یکی از بچه ها گفت استاد بگم؟ استاد میگه نه نگو.. یکی گفت واسه هفت پشتمون بسه!!

دوشنبه 29 فروردین ماه سال 1390
۱۲۹

 

هم این 

شنبه 27 فروردین ماه سال 1390
تنبل تنبلا بگو

 

هوس چای میکنم. از سر تنبلی هی حواس خودم را پرت میکنم اما نمیشود که نمیشود.. با خودم فکر میکنم اگر الان ماه رمضون بود و این وقت روز اینهمه هوس چای کرده بودی...  

حالا دارم نبات را در لیوان چایم با عطر نعنا هم میزنم...

پنجشنبه 25 فروردین ماه سال 1390
محرم راز دل تنهای من!*

توی حال خودم بودم. فکر کردم با این حالم اگر همین الان بخواهم گریه کنم محرم ترین شانه ای که میتوانم سرم را بگذارم رویش و های های گریه کنم (گریه های من فقط اشکریزان خالی است!هیچوقت تا حالا های های گریه نکردم... بلد نیستم راستش.  آرزویش به دلم مانده ... نه البته! آرزو ندارم. همینجوری بهتر است. این را فقط برای بیان شدت گریه ام میگویم) خلاصه خواهرک را که گذاشتم کنار رسیدم به مریم. فقط مریم! هرچقدر دوستان دیگرم را بالا و پایین کردم توی ذهنم ... فقط مریم بود که همین الان اگر بود ... میدانستم که خیلی عزیز است ولی فکر نمیکردم تا این اندازه محرم باشد! مخصوصا بعد از ازدواجش... 

برایش اس ام اس زدم که دوستش دارم و جواب داده چرا؟ چون تولدته؟... ازش ناامید نشدم. خنده ام گرفت توی همان حال! برایش نوشتم کِی تولدمه؟!! نه دیوانه.. به این دلیل. 

بعد فهمیدم امروز کنکور دکترا داشته عزیز دلم.. برای بهترین دوستم یک دنیا آرزوی موفقیت دارم. البته به نظرم آرزوی من چندان مهم نیست. مریم جانم همیشه روی موفقیت را سفید کرده! 

 

... 

 

فرق است بین دوست داشتن آدمها و محرم دانستن آنها... خیلی فرق است. 

 

 ... 

 

* با احترام به حضرت حافظ

چهارشنبه 24 فروردین ماه سال 1390
تو ای با دوستی دشمن

امروز داشتم فکر میکردم چقدر انعطاف مردم توی این پنج شش سال اخیر کم شده. کمتر میبینم آدمها بدون در نظر گرفتن تعلقات سی ا سی همدیگر را دوست داشته باشند و اصلا همدیگر را بپذیرند و  این یعنی سی ا ست در متن قشنگترین و اساسی ترین بخش زندگی مردم جاگیر شده و دارد خرابش میکند.. یک چیزی سوای سواد سی ا سی و جامعه شناسی است. اتفاقا یک جور بیسوادی محض است . این روزها جامعه و آدم های آن فقط یک بعد دارند و آنهم سی ا ست است که به نظرم از این منظر که بهش نگاه کنیم اصلا خوب نیست.  

خیلی آدمهایی را میشناسم که فارغ از منش و بینش سی ا سی شان بسیار محترم هستند و برای من دوست داشتنی. خیلی هاهم البته نه!  

خیلی وقت است برای یک همکلامی ساده هم دنبال موضع س ی ا س ی طرف مقابل میگردیم. اینهمه حرف... چرا همه اش س ی ا س ت؟

کاش هنوز هم یادمان بود تعلقات سی ا سی هم بخشی از سلیقه ی آدمهاست و نتیجه ی مطالعه و موقعیت و شرایطی که در آن قرار دارند.. آدمهایی که با آنها ارتباط دارند.. 

کاش یادمان بود هر آدمی حتی اگر در موضع مخالف ما باشد هم میتواند دوست داشتنی باشد. 

 

.. 

 

نظر کلی ام را گفتم. هستند آدمهایی که با آن مدل خاص از تفکر حتی اگر همفکر هم باشند با آدم ممکن است آنقدر عجیب و غریب باشند که نشود دوستشان داشت و با آنها کنار آمد.

سه شنبه 23 فروردین ماه سال 1390
اندر کدبانوگری!!!!!

کدبانویی شده ایم برای خودمان که بیا و ببین. مهمان پذیرایی میکنیم چه جور... اصلا هم که غر نمیزنیم!!! 

بعد این عوامل پشت صجنه که چای دم میکنند دیگر فکر نمیکنند نصف فنجان که چای باشد آب جوش که نصف بقیه را گرم نمیکند! بعد فنجان های چای همه باید فی الفور سرکشیده شوند وگرنه مفت نمی ارزند! مهمان ها هم که درجا چایشان را نمیخورند این وسط ما ضایع میشویم..

لذا مغز متفکرمان را به کار واداشتیم(!!) که چه کنیم؟ نمیشود که فنجان ها را "ها" کرد! در نهایت یکی سی ثانیه گذاشتیمشان توی ماکروویو یک چرخی برای خودشان بزنند همچین لب سوز و لب دوز و دیشلمه!! شوند... بدجوری جواب داده. 

 

سوال ثابتی که مامان اینها بعد از زیارت قبول جواب میدهند این است که : آل س ع و د با شما کاری نداشتن؟؟؟ 

 

دو برابر عید توی همین یک روز و نصف مهمان پذیرایی کردیم حالا شام و ناهاری که همه اش سرپا خوردیم به کنار. خواب هم که پیش کش، سر درد هم که نمک ماجراست اصلا... اما تا باشد از این کارها! 

 

زنگ میزنند ...

سه شنبه 23 فروردین ماه سال 1390
خوش آمدی که خوش آمد مرا ز آمدنت

دیشب عموجون زنگ زد که فردا میخوان از فیروزکوه برن و مستقیم میرن فرودگاه و منم اگه دوس دارم شب بیان دنبالم برم خونه ی اونا و خب منم که خر مخمو گاز نگرفته بود که دوس نداشته باشم... رفتم!  

این بندگان خدا هم اینجا له شدن.. ولی همه چیز خیلی عالی بود. شام هم که دیگه حرف نداشت و من الان در آستانه ی ترکیدن قرار دارم. از همه چیز عالی تر هم چمدونای نازنین و محتویاتش که زهرا داره خالیشون میکنه .... 

 

... 

 

وااااااااااااااااااااااای که چه حس خوبیه. امشب چقدر خیالم راحته. چقدر آرامش دارم از اینکه شب همه پیش همیم. چند روزی میمونم. گوربابای درس و کار و همه چی... 

 

یکشنبه 21 فروردین ماه سال 1390
نه... حق دارم یا ندارم؟

الان من حق ندارم قربون این دوتا خاله ها برم که در غیاب ما دخترا کار و زندگیشونو گذاشتن رفتن خونه ی ما که اونجا رو آماده کنن برای فردا که بابا اینا میان؟ 

البته زری بعد کلاسش راه افتاده و تو راهه و منم فردا صب زود میرم ولی تا ما برسیم که دیگه وقت کاری نمیمونه که! یه راست باید بریم فرودگاه..  

 

بعد نوشت: خب به گزارش خبرگزاری خواهری که همین الان به دست من رسید عمه ها هم اونجا بودن پس چاره ای نداریم جز اینکه قربون اونا هم بریم دیگه... ولی قربونمون رو به سه قسمت تقسیم میکنیم! دو تا ش برای دوتا خاله ها میره یکیش برای دوتا عمه ها.. هیچ راه دیگه ای هم نداره! خلاصه خاله ای گفتن عمه ای گفتن..

شنبه 20 فروردین ماه سال 1390
بزرگتر سربراه و کوچکتر زورگو

من طعم شیر خالی را دوست ندارم. هیچ وقت شیر را بدون عسل یا کاکائو یا قهوه یا اسانس میوه و ... نمیخورم. یعنی نمیتوانم بخورم. 

دخترک امشب گیر داد که شام شیر بخوریم با بیسکویت. میگویم گرسنه ام نیست. ولی شاید بیسکویت بخورم باهات. تحکم میکند که حتما باید شیر بخوری!! گوشم را میپیچاند و میگوید: "بعضی وقتا تنبیه جواب میده" 

و من امشب شام یک لیوان شیر خوردم بدون بیسکویت حتی!! ولی همه اش را یک دفعه خوردم. نفس هم نکشیدم!! 

 

... 

 

دلنوشت: دلم برای هردوتایشان حسابی تنگ شده.. دوست دارم زودتر برگردند هرچند که بهترین جای دنیا هستند... انگار طاقت دو روز باقی مانده را ندارم.

جمعه 12 فروردین ماه سال 1390
من خواب دیده ام که تو آغاز میشوی

بهشون که فکر میکنم یاد آتش بدون دود می افتم. احساس میکنم آلنی و مارال از داستان اومدن بیرون ...  

اونهمه استقامت و ایستادگی سروگونه پیش روی  ظ ل م ی که در حقشون میشه ...  

اونهمه صلابت در مقابل زبونی عده ای که فکر نمیکنن به اینکه "از پس امروز بود فردایی" ...   

اونهمه صداقتی که بزرگترین سرمایه ست برای اعتماد ... اعتمادی که هر روز پررنگ تر میشه ... که شاید از روز اول اینطور نبود... 

 

اندکی  

 

صبر. . 

صبر... 

صبر..... 

 

سحر نزدیک است... 

حتما نزدیک است!

جمعه 12 فروردین ماه سال 1390
لواشک این است نه آنچه تو در جستجوی آنی*

کلوچه خانوم امشب اومده خونه ی ما. با خودش از این لواشک فله ای(!!) ها آورده با پنج طعم مختلف. خواهری همه شو باز میکنه یکی یه ذره از گوشه ی هرکدوم بر میداره بعد میده به من میگه بخور تا من بهت بگم با طعم چیه؟

این با طعم سیب زمینی بود... این کدو ... این هویج ...  این لواشک شکره!! اینم برای خنده همینجوری هست.

بعد میره لواشکی که خودمون از ماهان خریده بودیم میاره میده به خورد کلوچه. بچه از شدت ترشی قیافه ش میره تو هم. زری میگه لواشک اینه! اونی که شما دادین آبنبات بود!!

 

 

* کیمیا این است نه آنچه تو در جستجوی آنی!

سه شنبه 9 فروردین ماه سال 1390
سفرت بخیر اما... برسان سلام ما را

هرچند تصویر و تصور و داشتن یک خاطره ی خوب و یک حس ناب تو دل بازی آدم بی تاثیر نیست ولی خب... نمیدونم چرا با اینکه به مکان خیلی معتقد نیستم و بیشتر وقتها اعتقادم اینه که نزدیکی دل آدم بیشتر مایه ی تسکینه تا حضور در یک مکان خاص اما یه وقتایی آدم دلش تنگ میشه... تنگ تنگ... 

با اینهمه دلم میخواست مثل بچگی ها برم تو این خیال که کاش میشد گوشه ی چمدونشون قایم شم و منم فردا باهاشون برم!! 

 

خدایا .. حتما که نباید توی حرمت باشم که اجابتم کنی؟ همینکه وارد حریمت هم بشوم میشود دست اجابت بر سر آرزوهایم بکشی نمیشود؟ میدانم که میشود... 

 

پ . ن : امشب همه اینجان... ولی فکر میکنم جای خالی بعضی ها خیلی حس میشه!

جمعه 5 فروردین ماه سال 1390
سالی که نکوست

 

بسم الله الرحمن الرحیم ...

 

 ... 

 

امسال را دوست دارم.. نمیدانم چرا. تاحالاش که حال و هوای سال نو برایم نداشته. کار بوده تمرین بوده درس نبوده مهمانداری بوده عیددیدنی کمی تا قسمتی بوده گشت و گذار نبوده شلوغی بوده خواب درست و حسابی نبوده میهمانی های شب و روز هنوز نبوده  مسافرت نبوده ... اما باز دوستشان دارم این بود و نبودها را.تکراری بودنش روزمره نیست و در پس هرکدامشان یک چیزی هست که غافلگیر کند آدم را. همین شاید دوست داشتنی ترش میکند.  

 

... 

 

اولین پاسخی که امسال از حافظ گرفتم در جواب تفالی که زدم و البته خیلی هم خوب نبودم این بود : صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن... 

دوست دارم این غزل را. هرچه باشد نخستین غزلیست که امسال خواندم.. اعتبار ویژه ای دارد نزد ما!!    

 

... 

 

امسال از اول سال به خودم هیچ قولی ندادم که چنین میشوم و چنان میشوم و ... هندوانه ها را میخواهم سر فرصت و یکی یکی بردارم با هر دستی هم فقط یکی بر میدارم نه بیشتر! 

 

... 

 از اقدامات مثبت امسالم همین بس که توی این چند روزی تلاش زایدالوصفی در جهت تغییر کاربری اعضای بدن بخصوص گوشها داشتم و یکی را تبدیل به در نمودم و لاجرم آن یکی شد دروازه.. و البته مثبت اندیشی خونمان هم بسی بسیار بالازد چیزی در حد اور دوز!  هرچند ... بماند.

  

پ.ن : قرارم با خودم و خودمان این بود که اینجا کامنتدونی نداشته باشد و نوشته ها هم مخاطبی جز خودم! هنوز هم همان قرار پابرجاست ولی به رسم ادب به هرکسی که از اینجا رد میشود سال نو را شادباش میگویم. مخصوصا به کسی که نمیدانم کیست و هربار با سرچ "نفسم میگیرد..." به اینجا میرسد!! خیلی دوست داشتم اینجا عمومی بود و می آمد خودش را به ما میشناساند! 

 

مهم نوشت: نوشتن چیزی میخواهد از جنس اسارت! آدم باید درگیر باشد.. باید اسیر یک چیزی .. یک موضوعی باشد تا بنویسد. هنوز به این حس نرسیدم... یعنی نه اینکه نرسیدم ولی دغدغه هایم زیاد است و متفاوت. یک جا نمیگنجد... گاهی میبینم گوشه ی کاغذی که دارم رویش پرسپکتیو میکشم مشغول نوشتن شده ام!!  

این نوشته صرفا فتح باب نوشتن های امسالم بود و لاغیر.

جمعه 27 اسفند ماه سال 1389
هرکه شد محرم دل...

 

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز 

                                                 دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد 

 

 

<<      4      5      6      7      8      9      10      11      12      13      >>