امید دو شبه که خونه ی ماست. چرا و به چه دلیلی بهش خوش میگذره رو نمیدونم. نه همسن و سال ماست و نه براش کار خاصی میکنیم..
به آرمان هم که شب و روز سراغش رو میگیره هی میگن داداشی رفته مدرسه!
امشب پدرش میگفت آرمان میگه بریم داداشی رو پیدا کنیم!!!!!
امید دو شبه که خونه ی ماست. چرا و به چه دلیلی بهش خوش میگذره رو نمیدونم. نه همسن و سال ماست و نه براش کار خاصی میکنیم..
به آرمان هم که شب و روز سراغش رو میگیره هی میگن داداشی رفته مدرسه!
امشب پدرش میگفت آرمان میگه بریم داداشی رو پیدا کنیم!!!!!
یکی از سوالای دروس فنی ارشد امسال رو به بابا گفتم و قبل از اینکه گزینه ها رو بگم جواب داد گفتم من بین این و فلان گزینه شک داشتم آخرشم اشتباه زدم.
بعد یهو گریه م گرفت! بابا هی میخنده میگه چیه؟؟؟ چرا گریه میکنی؟ گفتم من هنوز گزینه ها رو نگفتم شما جواب دادین. تازه من اصلا مقطعش رو ندیده بودم تاحالا چه میدونستم خب؟؟ گفت خب تو هم کم کم یاد میگیری. اینو نگاه کن! یه الف جوجه! (یه الف بچه هم نه!!) هنوز از دانشگاه در نیومده میخواد اطلاعات تجربه ی سی ساله ی منو داشته باشه.
گفتم من نصف عمرمو کردم شایدم بیشتر! دیگه کی چیز یاد بگیرم؟
و بابا هی بهم میخندید...
یه وقتایی مثل الان از ته ته ته دلم میگم خدایا شکرت
وقتی من با همه ی وجودم ازت تشکر میکنم تو هم با همه ی وجودت صدامو میشنوی و حسم رو حس میکنی مگه نه؟
ممنون که امروز عزیز تر از اون چیزی که فکر میکردم بود.
ممنون که بهتر از اون چیزی که تصور میکردم پیش رفت.
ممنون که هستی.
ممنون که صدامو شنیدی.
ممنون که دستمو ول نکردی.
هیچکس هم که ندونه تو خوب میدونی چقدر دودل بودم و تردید داشتم. ممنون که فرصت اعتماد کردن رو ازم نگرفتی و به اعتمادم قشنگترین جواب ممکن رو دادی.
ببخشید که فکر میکردم از یاد برده ای مرا. حالا لطفا اندکی بیشتر مرا در آ غـ ـــو شـــ ـــت میفشاری؟
من امروز حالم خوب است. خیلی خوب. خیلی خیلی خوب...
یکبار یکی میگفت وقتی آدم روی داشتن یک حسی بیش از حد تاکید میکند یعنی درست دارد برعکسش را تجربه میکند. ولی استثنائا امروز برای من اینطور نیست. من امروز خیلی خوبم (مرسی خدا!)
قرار است بعد از مدتها با پانیذ برویم بگردیم و البته هنوز نمیدانیم کجا! فقط میخواهیم برویم.
قرار است کلی کاغذ خط خطی کنم و کلی پرسپکتیو بکشم همین الان که اینها را نوشتم تا وقتی پانیذ زنگ بزند و این کارها برایم جنبه ی تکلیف ندارد. قرار است حس خوب روزهای دانشگاه را به من بدهد. قرار است فکر کنم دارم اسکیس های ترم های اولم را میزنم که این تکنولوژی لعنتی فرصت کارهای دستی را از همه میگیرد و به جای اینکه لذت ببری از رقص مداد و راپید و ماژیک روی کاغذ باید بروی سراغ اتوکد و فری هندز و ...
بگذریم. قبل از شروع به کار نمیدانم چرا یک لحظه ذهنم رفت برای خودش هواخوری! باز باید بروم دنبالش مثل یک بچه ی تخس که همه اش توی کوچه دارد بازی میکند گوشش را (و در بهترین حالت دستش را!) بگیرم بیاورم بنشانم سر جایش که مشق هایش را بنویسد!!
حالا بگویم فکرم کجا رفته بود... داشتم فکر میکردم آدم هرچقدر بزرگ میشود.. هرلحظه .. هر روز.. هرسال.... رویاهایش کم میشود! همان آدمی که توی شانزده سالگی کلی رویا و آرزوهای رنگارنگ داشت توی چهل سالگی تن میدهد به جبر زندگی.. دیگر رویا نمیبافد.
شاید به نظر مسخره بیاید که یک آدم چهل ساله بنشیند و رویاهای خوش آب و رنگ ببافد توی سرش ... آدم توی چهل سالگی باید به هرچیز رویاگونه ای که مدتی بهش فکر میکرد رسیده باشد وگرنه دیگر بهشان فکر نکند..... ولی چرا؟؟؟
من این چهل سالگی را دوست ندارم..یک لحظه فکر کردم حالا کو تا چهل سالگی؟ بگذار ببینم... شانزده سال و یک ماه و ده روز مانده... اما زیاد دیده ام که این شانزده سال و یک ماه و ده روز ها مثل برق و باد بگذرند. باید یک فکر اساسی بکنم که شانزده سال و یک ماه و ده روز دیگر غافلگیر نشوم و صبح که از خواب بیدار شدم همه ی رویاهایم نرفته باشند. باید کاری کنم که هیچ وقت بدون رویا نمانم....
صبوری را بیاد نیاورده ام هنوز ...
دلتنگی فقط بدل شده به دلگیری.
دارم حس میکنم قوانینی که توی فیزیک میخواندیم خیلی کاربردی هستند.
انرژی و حس خاصی که برای نوشتن مطلب قبلی داشتم هنوز در من از بین نرفته فقط از صورتی به صورت دیگر در آمده.
انگار کوه آتشفشان بود آماده ی فوران! منتظر لحظه ی بیرون ریختن ِ هرچه در دل داشت از اعماق وجودش..اینهم تعبیریست برای خودش. شاید شازده کوچولویی نبود که هر روز دهانه ی آتشفشانش را تمیز کند.. اگر بود حتما ......
توی ذهنم "نباید" هایی داشتم که حالا دیگر الزام و اجبار باید و نبایدی شان از بین رفته. برای خودشان اتفاق می افتند و من کاری نمیکنم جز نظارت. راستش دیگر حوصله ی جمع و جور کردنشان را ندارم. تصمیم گرفتم سعی کنم سخت نگیرم. تصمیم گرفتم آدم ها را و اتفاقات را بگذارم به حال خودشان. همه ی آدم ها را و همه ی اتفاق های افتاده و نیفتاده را.
یک حصار شیشه ای دور خودم بکشم .. شیشه ی دو جداره... اصلا صد جداره! و از پشت شیشه همدیگر را نگاه کنیم ... برای هم دست تکان بدهیم ... لبخند بزنیم ... اخم کنیم... ولی درگیر نشویم. شیشه را هم نشکنیم. "نتوانیم" که بشکنیم.
این یک تاکتیک است. شاید کوتاه مدت باشد شاید هم بلند مدت ولی هرچه باشد الان و توی این لحظه به شدت قبولش دارم. اصلا دوستش دارم. شاید یک لحظه ی دیگر نه! ولی در حال حاضر "الانم" برایم مهمتر از هرچیزیست.
.....
چقدر خوب است که "بعضی وقتها" میتوانم احساساتم را از هم تفکیک کنم.سر یک موضوعی بی نهایت عصبانیم ولی در همان لحظه عصبانیتم روی حسی که نسبت به موضوع دیگری دارم تاثیر نمیگذارد. باعث نمیشود نسبت به موضوع دوم با کسالت واکنش نشان بدهم.
این حس را دوست دارم و باید تقویتش کنم.
.....
بگذریم. اندکی روزمره: دیروز بالاخره برای گوشی بینوایم یک عروسک خریدم. کلی انتخاب کردم و درنهایت نظر خواهی کردم و همه گفتند مت (پت و مت) را بخرم. البته من مخالفت کردم و گفتم هردوتایشان خنگ هستند من که خنگ نیستم!! ولی نهایتا چون به گوشم میومد خریدمش. الانم زیر گوشیم آویزونه؛ انگار دارش زدم!
کار جنون ما به تماشا کشیده است
یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی
این روزها نمیدانم چرا از یاد برده ام که زمانی نه چندان دور در دایره ی لغاتم واژه ای داشتم به نام "صبر"... از یاد برده ام!.. و عجیب دلتنگم.
دیگه مغزم کار نمیکنه.
همیشه همین بساطه که من دقیقا از دوم بهمن هرسال فکر میکنم سال دیگه برای دخترکی که
کتاب نمیخونه و
خدا تا کیف داره و
از عروسک و لباس اشباع شده و
اهل استفاده از زیورآلات جینگیلی مستون نیست و
سلیقه ی عطر و لوازم آرایشش با من زمین تا آسمون فرق میکنه
من کادوی تولد چی بخرم آخه؟!
خدایا یه کاری کن این چند روز کش بیاد تا من به یه نتیجه ای برسم!
آنرا که جام صافی صهباش میدهند
میدان که در حریم حرم جاش میدهند...
زری میگه به پوسته نگاه میکنم...
شاید راست بگه.
احساس میکنم گم شدم. حس... نه میشه بگم حس بدیه نه خوب. انگار دلم میخواد ریست بشم.
اگه بخوام مثل آدم بگم باید بگم رهایی...
از اینجور تنشها هیچوقت فرار نمیکنم. هیچ عامل بیرونی ای نداره. هرچی هست تو خودمه و بازهم به قول زری آزار دارم که میگردم تو خودم تضاد پیدا میکنم.
آدم بعضی وقتها شبیه پازل میشه کلی قطعه دور و برشه با یه جای خالی اما هیچکدوم از اون اسلایس ها به اون جای خالی نمیخورن... مال اون نیستن.
در جواب less is more میس ونده رو، یه جا رابرت ونتوری گفته less is bore یه جا دیگه چارلز مور گفته moore is more ...
همین مونده بود فقط بنده خدا بره بگه ما یه خبطی کردیم یه بار یه چیزی از دهنمون در رفت گفتیم شماها ول کنید دیگه بابا! اه...
بر سر انم که گر ز دست برآید
دست به کاری زنم که غصه سر آید
جوابم را میدانستم. به خاطر سنت یلدایی آن شب نیت کردم ولی من لبریز اطمینان بودم. این غزل تاییدی بود بر حسم. یعنی این مدلی برای خودم تعبیرش کردم. دلم را دوست داشتم که پیش خودم نبود. کاش من هم پیش دلم بودم!
...
امسال با اینکه دلم جمع خودمونی و گسترده ی هرسال رو میخواست اما از اونجایی که وسط هفته بود و نمیشد رفت و از انجایی که ما جن نبودیم که شب بریم صب برگردیم و از اونجایی که به خستگیش نمی ارزید و از اونجایی که لنگه کفش تو بیابون نعمته جمع هفت نفره ی خونه ی عمو اینا رو به تنهایی دو نفره(!) مون ترجیح دادیم و رفتیم اونجا. اینم تجربه ای بود دیگه.
خیلی خندیدیم. زری یه کیک گرفت برای تولد باباجون خدابیامرز! و دم به دقیقه میگفت فاتحه مع الصلوات! بساطی بود.
تصادفی هر غزلی که میومد من حفظ بودم (همه ش مگه چند تا بود؟) و با خاله همراهی میکردم.عمو میگه واقعا حفظی؟! من خنده م گرفت. جا داشت بگم نه عمو جان همینجور الکی حدسی یه چیزی میپرونم درست در میاد!!!
...
* یه چیزی تو مایه های پس لرزه مثلا! به خاطر دیر کردش.
...
یاد نوشت برای خودم: شاید پاراگراف اول را باید توی "همیشه های هنوز" سیو میکردم. اما فکر کردم هرچند بقیه ی نوشته هایم اعتبارشان را از همان یکی دو خط میگیرند اما توی آن دسته جایی ندارند، چون یادواره اند و خاطره؛ دلنوشت نیستند. ولی همه ی حسم توی همان جمله های اول است.
محکم دستاشو حلقه میکنه دور گردن زهرا شبیه بغل کردن.
من ـ آرمان زهرا جون رو چیکار کردی؟
آرمان ـ خفه!
ریسه میره از خنده.
خاله شیرین ـ پسرم خفه حرف بدیه بگو فشار دادم.
دوباره دستاشو حلقه میکنه دور گردن زهرا. انگار که بدون انجام دادن اینکار نمیتونه بگه!
من ـ چیکار کردی آرمان؟
آرمان ـ فیشار!
.
.
.
و به من میگه فیری!
تو ؛چند میگیری گریه کنی؛ یه جا نوذری میگه مردن و دفن شدن تو جایی جز وطن آدم مث خوابیدن تو رختخواب دیگران میمونه. هرچقدر هم جات راحت باشه اما مال خودت نیست. اون واسه مردن گفت ولی امروز (یا دیشب؟!) که رسیدیم نوشهر اونم وقتی شهرم تو خواب عمیق بود و حتی تو خلوت و سکوت اونموقع شب نگاه کردن به خیابونهای خالی و روشنش برام لذت بخش بود فکر کردم اون جمله نه تنها تو حال کلی برای "وطن" و برای مرگ که حتی تو حالت خاص تر برای یک وطن کوچکتر (پاره ای از وطن) و برای نفس کشیدن هم مصداق داره.
خاص نوشت: قابل توجه اونایی که وقتی بهشون میگم با این شهرتون... بهم "نمیگن" خیلی هم دلت بخواد!
:)))
ویرایش نکردم متن رو چون دلم خواست عین چیزی رو که حس کرده بودم و همون موقع تو گوشیم نوشتم بذارم اینجا.
...
خوابم پریده!
...
جمبه نوشت (شایدم شنبه نوشت... ساعت یک صبحه!): مردم میخوان سفر آخرت برن (دور از جونم!) اینقدر عزا نمیگیرن که من الان غصه م گرفته باز فردا دارم میرم...:(((
چه زود گذشت این چند روز.
پریروز به شهلا میگم من دقیقا کی خاله فرزانه جون عزیز مهربون میشم؟ میگه نمیدونم تاریخ زدن برام اول دی...
دیشب اس ام اس اومده خاله فرزانه جون عزیز مهربون من اومدم - پارسا!
ای پارسای عجول! فک کردی این دنیا چه خبره که ۱۵ روز زودتر اومدی؟
... اما خوش اومدی!
هزار سال گذشت از حکایت مجنون
هنوز مردم صحرانشین سیه پوشند
دم ما که الان دارم باهاش گردو میشکنیم تو این تله ها گیر نمیکنه!
:))))))))
بسی خوچحالم و این موفقیت رو به خودم تبریک میگم.
با تشکر از خاله جون!
نوشتن از احساسات هیچوقت برای من کار سختی نبوده. حرف زدن شاید کمی!
اما نمیدونم چرا حوصله ی نوشتن هم ندارم. یه چیزی میخوام عمیق تر از اون برای آروم شدن. شاید مهسا راست میگه که من با این وسواس و حساسیت هام زود پیر میشم.
شاید پیش پیش فکرکردن به اتفاقایی که میخوان بیفتن مواجه شدن با اونها رو راحت تر کنه برای من که همیشه بی مقدمه میرم تو قلب موضوع و دلم میخواد یهو باهاش روبرو بشم. نمیخوام هم قبلش حرص بخورم (یا اصلا حرص هم نه! فقط فکرخالی) هم حینش.
دیشب سعی کردم فکرکنم.
به اینکه عصبانی نشم.
به اینکه به مامان چیزی نگم. شاید منم اگه دختر داشته باشم دلم بخواد همینطوری رفتار کنم.
به اینکه اصلا ترس نداره!!! نباید استرس داشته باشم.
به اینکه دقیقا ۲۴ ساعت دیگه همه چیز تموم میشه و من میتونم بشم همون فرزانه ی دو سه هفته پیش.
به اینکه شلوغش نکنم.
به اینکه حرفای عطیه یادم نره. حتی ته تهش برای من یه راه گریز هست.
به اینکه اصلا این حرفا چیه؟ یه مهمونی معمولیه!
به یه جای خالی ...
خوشحالم که مغز متفکرم بالاخره کار افتاد و سیم کارتها رو تو گوشی ها عوض کردم و از اونجایی که خط اعتباریمو نهایت ده نفر شماره شو دارن (که تازه چهارتاش هم اعضای خونواده ن!!!) و اون یکی گوشی از حیث تیپ کانتکت ها تا حالا منو به اشتباه ننداخته بعیده منبعد از خط ثابتم اس ام اس و زنگ اشتباهی بزنم!!! یوهوووووووووووووووووو...
خدا رحم کنه به اون هشت ده نفر که البته چون باهاشون رودرواسی ندارم مجلی نیست!
تو این دو سه هفته که جواب داده هنوز مغز متفکر البته نتونسته راهی برای این مسئله پیدا کنه که چون با اون گوشی راحت نیستم از این به اون (ینی از خط اعتباری به ثابت) اس ام اس میزنم از اون به هرکی بخوام میفرستم!
...
از دیشب که در راستای اثبات ولا. یت . مداری ظرف نیم ساعت تصمیم گرفتم و جمع و جور کردم و آماده شدم و منم با بقیه اومدم ولایت همینجور هی نیشم بازه و از زور خوشحالی دارم پرواز میکنم و هرکی ندونه من یکشنبه ی پیش اینجا بودم فکر میکنه ماههاست از مام وطن(!!) دورم.
چند وقته آگهی های تبلیغاتی روی سنگفرش پیاده رو توجهمو جلب میکنه. نه به خود آگهی... بیشتر به اینکه چرا مردم فکر میکنن ملت اینقدر سر به زیرن که تو خیابون که دارن راه میرن سرشون پایینه و اینا رو میبینن؟...
البته مسلمه که تو دایره ی دید آدم هست حتی اگه نگاهش نکنه... من فکری که یه لحظه از ذهنم گذشت رو نوشتم.
دیروز داشتم با زهرا میرفتم جایی دیدم تو کوچه چند تا بچه دارن اسکیت میکنن. گفتم من همیشه میترسم از اسکیت بچه ها (هر بچه ای). همه ش نگرانم بیفتن... بعد به زری گفتم من مامان بدی میشم. نگرانی هام نمیذارن بچه م تو هیچ چیزی آزاد باشه و این خیلی بده...
همین حرفها رو داشتم میزدم یهو به ذهنم اومد که چقدر همین الانشم نگرانی ها و دلشوره های مامان سر چیزای مختلف منو عصبانی میکنه که بابا مگه من بچه م ؟ چرا اینجوری میکنی؟ مگه خودم عقل ندارم؟ یا اینکه میگم اینطوری که من آب هم میخورم شما باید نگران باشی که نکنه بپره تو گلوم خفه بشم... این که نمیشه!
کاش میشد آدم دیگران رو درک کنه. خیلی مرتبط نبود ولی یاد یه جمله ای افتادم که میگفت اگه کسی ناراحتت میکنه بدون واقعا نمیخواد اینکار رو بکنه فقط درکت نمیکنه و اگر تو کسی رو ناراحت میکنی حتما درکش نمیکنی ...
این درک کردن و تو شرایط مشابه قرار گرفتن یاد گرفتنی نیست ... سخته...