مشاهده شبکه های دنیا مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی
پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 30 فروردین ماه سال 1391
پسا تولد!!

1. چند روز پیش یه جا نوشته بودم: "خدایا میشه ایندفعه که رفتم شهر کتاب ونک اون کتابی رو که درباره ی قیصر امین پور بود و دفه ی پیش داشت، هنوزم داشته باشه؟ مرسی که میشه :) "

البته گذارم شهر کتاب ونک دیگه نیفتاد ولی..

امروز اون کتاب رو هدیه گرفتم.. از کسی که اون نوت رو نخونده بود!

یعنی ممکنه کسی بتونه تصور کنه چقدر متعجب و خوشحال شدم؟


2. فسقلی خوردنی موقع کادو دادن کادوشو بهم داد و گفت: فرزانه جون عیدت مبارک :)))))


3. ممنونم از فرشته خانوم مهربونم که کلی شرمنده ش شدم..

که همه ی تلاششو کرد که فرزانه ای باشم که باید!

که بهم یادآوری کرد: تولدته!

که تا دیشب بهم میگفت: همچنان تولدت مبارک :)))

که ... یه دونه س

:*



و ممنونم از همه ی اونهایی که فکر نمیکردم این روز براشون مهم باشه و یادشون بمونه (مخصوصا اون دو تا اس ام اس سه و نیم صبح و پنج صبح! :) ) اما بود ...


سه شنبه 29 فروردین ماه سال 1391
129

ای بابا!

باز که ما متولد شدیم که!

به قول بچه جون  happy birthday مون مبارک!

:))


.

.

.




اگه عطیه نگه زبونتو زنبور نیش بزنه باید بگم که داشتم فکر میکردم روز آغاز و پایان آدم اگر یکی باشه .....

:|

شنبه 26 فروردین ماه سال 1391
به من گفت صدای لطیفتون :))))

زنگ زدم شرکت ببینم مهندس دال هست که برم یا نه. دیدم خانم مهندس قاف مهربون بعد کلی احوالپرسی و اینا میگه معلوم نیست امروز بیان یا نه.. شما ظهر زنگ میزنید؟ گفتم بله مشکلی نیست. من فقط میخوام با تند تند زنگ زدنم مزاحم شما نباشم.. حتما زنگ میزنم! میگه نه عزیزم چه مزاحمتی؟ بعدش گفت اصلا من صدای لطیف شما رو میشنوم حالم خوب میشه :))

منو میگفتا! :)))))


دارم فکر میکنم اسممو بذارم لطیفه اصن! خیلی هم خوب.



دوشنبه 7 فروردین ماه سال 1391
circulation

تو خونه ی جدید مفهوم سیرکولاسیون رو کاملا میتونم درک کنم. از پذیرایی میری تو اشپزخونه از در مطبخ میای بیرون بعد از در سالن میری بیرون از در ایوون پشتی میای تو اصن فوزا" عظیما

:))


خوشبحال هوا که همیشه تو طراحی معماری سیرکولاسیونش رو در نظر میگیرن....

شنبه 5 فروردین ماه سال 1391
ما نباید بمیریم؛ رویاها بی مادر میشوند...

آدم هایی که توی رویاهای دور و درازت هستند نباید بمیرند...

خیلی تلخ است وقتی ببینی رویایی دیگر امکان محقق شدن ندارد.. 

رویایی که یک جای خالی بزرگ وسطش هست که هیچ جوری پر نمیشود الا با همان آدمی که دیگر نیست...


امشب بعد از تقریبا دو سال خیلی عمیق به این حس رسیدم.



عنوان نوشت: با احترام به سید علی صالحی؛ گاهی هم رویاها بی پدربزرگ میشوند!




سه شنبه 1 فروردین ماه سال 1391
تلخ و شیرین

اول سالی نباید اینطوری بنویسم ولی توی دلم میماند اگر نگویم...

هرچند خیلی دیر؛ ولی الان.. درست همین الان به این نتیجه رسیدم که ناراحت شدن خیلی هم خوب است. اینکه از دست کسی ناراحت شوی یعنی برایت مهم است.

از اینکه از دستت ناراحت نشدم پر از بغضم. ایکاش الان ازت دلخور بودم. ایکاش دوست داشتم سرت داد بزنم.. ایکاش ......سعی میکنم یک کاری کنم که بغضم بشکند و اذیتم نکند..

ببخشید که دیگر از دستت ناراحت نمیشوم!


بگذریم!



هرچقدر فکر میکنم یادم نمیاد امروز شیرینی خورده باشم! ... باورش مشکل که نه! محاله :)


دُم نوشت: باقلوا هم شیرینی حساب مشیه؟ P:


....


به مبارکی ِ امسال.. امیدوارم!

یکشنبه 28 اسفند ماه سال 1390
مهمان ناخوانده

حتی اگر دلش بشکند

حتی اگر خیلی دیر به دیر این طرفها سر و کله اش پیدا شود

حتی اگر خیلی ها دوستش داشته باشند

حتی اگر به خیال خودش آمده باشد تا ما را خوشحال کند


ابایی ندارم از اینکه زل بزنم توی چشمهایش و بگویم برو! دوستت ندارم....


خب من هیچ وقت برف دوست ندارم... دم دمای عید بیشتر دوست ندارم!




شاید نوشت: شاید هم آرزویی که برای مه سا کردم سوار بوم رنگ شد و برگشت به طرف خودم!!!!

:)))))

جمعه 19 اسفند ماه سال 1390
شب آهنگ

ساعت چهار و بیست و چند دقیقه ی صبح...

تازه از تمیز کردن خانه فارغ شدم... داشتم به خدا میگفتم: چی میشد یه نفر رو به عنوان همزاد با آدم می آفریدی که پشت سرش راه بیفته هرچی اون میریزه و میپاشه این جمع کنه؟ ها؟ چی میشد؟ ازت کم میومد؟ .... و از آنجایی که خداوند خدا فقط بر و بر نگاهم کرد که یعنی چشمت کور میخواستی ریخت و پاش نکنی.. حالا جمع کن! سخن کوتاه نمودیم و به مرتب کردن کتاب و کاغذ و خرت و پرت های دیگرمان پرداختیم!

این چند روز خیلی شلوغ بود! حتی امروز از شدت تنگی وقت فرصت غذا درست کردن نداشتم و از صبح تا غروب فقط یک نان ساندویچی تست شده ی خالی! خوردم با یک لیوان نسکافه (سطح بیچارگی :)) ) هرچند که برای شام جبران کردم و از خجالت خودم حسابی در آمدم.

حالا دارم چای مینوشم. آهنگ انتخاب میکنم برای فردا... عکس تماشا میکنم.. خاطره زیر و رو میکنم .... و البته گوشه چشمی هم به ادامه ی کارم دارم و حواسم پیش رمپ پارکینگ است که با آن شیب 5 درصد جواب میدهد یا نه؟ .... یعنی باورم نمیشود هنوز که 5 درصد در آورده باشم در صورتیکه به 15 درصد هم فکر میکردم!! بگذریم...


سکوت مطلق این ساعت از شب (روز؟!) بینظیر است و من دارم فکر میکنم چقدر خوب که آدم گاهی خودش را از قید زمان رها کند.


چهارشنبه 10 اسفند ماه سال 1390
باور


بعضی چیزها را طوری باور میکنم که هیچ رقمه نمیتوانم بهشان شک کنم.

این حسم را خیلی دوست دارم و اصلا هم به خطرناک بودن و بد بودن و همیشه خوب نبودن و این چیزهایش فکر نمیکنم.

یک چیزهایی توی زندگی باید ته ذهن و دل آدم بنشینندو مال خود ِ خودش باشند.. تا وقتش که رسید بتواند سرش را بالا بگیرد و و یک لبخند ِ "یواش" !! بنشاند گوشه ی لبش و به روزگار فخر بفروشد که:


از اولشم میدونستم!.... مطمئن بودم!


(با احترام به هما کبیری)

شنبه 22 بهمن ماه سال 1390
من همون جزیره بودم...

حالا درسته یه بار از فاطمی ، حجاب، بلوار، میدون ولی عصر ... تا بلوار، میدون توحید، ستارخان، خونه !! پیاده رفتم و اینو گذاشتم تو گوشم و هزااااااااااااار بار گوش دادم و همه چی تو سرم چرخید...

ولی دلیل نمیشه وقتی دارم کار میکنم و حواسم نیست یهو این آهنگ پلی میشه نا خودآگاه دستم شل بشه و کارمو بذارم کنار و برم به همون روز و همه ی فکر و خیالاتش!


دلیل نمیشه ولی شد دیگه!

دوشنبه 17 بهمن ماه سال 1390
الان لک شد دیگه! :(

فرزندم!


تو روزایی که باد میزنه بیرون نرو

اگه میری روسری سفید نبند

اگه روسری سفید بستی رژ صورتی نزن

اگه رژ صورتی زدی و روسری سفید بستی و رفتی بیرون و باد میزد .... دیگه عواقبشم بپذیر!

سه شنبه 6 دی ماه سال 1390
یا ایها الذین خر پف!


 ای کسانی که خر و پف میکنید شب قبل از خواب به اطرافیانتان آمادگی بدهید که صد بار با هول و هراس از خواب نپرند و فکر نکنند درد دارید و خدای نکرده دارید ناله میکنید یا نفستان گرفته یا ...

بندگان خدا بدخواب میشوند و صبح کسل هستند...

باشد که خیر ببینید ایشالا :)

همسایه نوشت:  همسایه ی مهربون بازم طبق معمول اول ماه ها برامون آش آورد. البته ایندفه با یک روز تاخیر! خدا خیرش بده.. دوسش دارم .. نه به خاطر آش؛ به خاطر کاری که ازش توقع ندارم.. اینجا.. جایی که همسایه ها حتی در حد سلام و علیک هم همدیگه رو نمیشناسن.

دوشنبه 5 دی ماه سال 1390
ج مثل جارو دستی

امروز اگه آلودگی هوای پایتخت از حد آلوده ی همیشه ش زد بالاتر من شخصا مسئولیتش رو گردن میگیرم چون خونه رو با جارو دستی (؟) و نه جارو برقی! جارو کردم بعدم پنجره ها رو باز کردم خاکا برن بیرون.

و با توجه به اینهمه خاکی که از لای پرز فرش در اومد و اینکه تازه خونه رو جارو کشیده بودم از نوع برقی به اصطلاح!! جا داره که به روان پاک و روح پر فتوح اونی که جارو برقی رو اختراع کرد سلام و درود بیکرانی بفرستم و این شب جمعه براش حلوا خیرات کنم!

:)))

...

از این حرفا گذشته زندگی نسل ما راحت شده.. خیلی راحت تر از مادربزرگ هامون ولی احساس میکنم ماشینی شدن خیلی از لذت های پنهان تو کارای کوچیک روزمره رو نابود کرده به قیمت راحتی و سرعت.

میدونم جارو زدن یه خونه ی هفتاد هشتاد متری با جارو دستی بعد از مدتها به عنوان تنوع خیلی فرق میکنه با هر روز جارو زدن خونه های صد متر دویست متری قدیم (مثل خونه ی مامان جون اینا) با ایوون ها و حیاط های بزرگ.. ولی من فکر میکنم (منهای همه ی چیزایی که نوشتم و پاک کردم) گاهی برای اینکه لذت های کوچیک زندگی یادم (ون) نره بد نیست شیکی و مدرنیته ی زندگی های امروزی رو ول کنم و یه سرکی بکشم به سبک زندگی های سنتی...

...

ناهار لوبیا پلو دارم و یه مهمون عزیز :)

برم تا پیازم نسوخته...

شنبه 26 آذر ماه سال 1390
از لحاظ سطح فانتزی

مثلا سر خواستگاری رو میز شیرینی ناپلئونی بذاریم!


خجسته؟ من؟ نه والا!

چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1390
و خداوند مسکن را آفرید

دیشب دیگه درد امونمو بریده بود.. هم نمیخواستم مسکن بخورم هم فقط به دندونپزشک خودم اعتماد داشتم و میترسیدم پیش دیگران برم هم تا آخر هفته مجبور بودم اینجا بمونم به خاطر همین این چند شبی جز درد کشیدن و گناه داشتن!! کار دیگه ای ازم بر نمیومد ولی دیشب ساعت دو و نیم بود دیدم دیگه نمیتونم. با یه حساب سر انگشتی دیدم اولا تا صب خیلی مونده و اینجوری نمیتونم (روزا نمیدونم چرا خیلی بهتره. شب پدرمو در میاره) در ثانی همه ش سه شب بیشتر نمونده و از اونجایی که یه شب هزار شب نمیشه پس سه شبم سه هزار شب نمیشه در نتیجه یه دونه ژلوفن انداختم بالا و بعد از ده دقیقه یه رب، مث آدمیزاد خوابیدم!

حتی امروز میخواستم به علی یا عمو یا خاله شیرین زنگ بزنم و بپرسم کدوم مسکن ضررش کمتره ولی بیخیال شدم و از امشب هر شب همون ژلوفن رو میخورم چون دیگه جون ندارم...

جمعه 18 آذر ماه سال 1390
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد...

نازنین ترین م.ه.س.ا ی دنیا که شریک خیلی از لحظه های خلوتم بودی و هستی؛ امشب بهم سفارش کردی که بدون فکر و خیال بخوابم و خودت هم میدانستی که نمیتوانم و من قول دادم که "سعی " خودم را بکنم.. قول سختی ازم گرفتی!


من امشب اگر بخوابم خواب راحتی نخواهم داشت ( هرچند که سر قولم هستم! ) اما کیلومترها فاصله باعث نمیشود حس نکنم که اینجایی..

چهارشنبه 16 آذر ماه سال 1390
بُوَد آیا ...؟

امروز داشتم همینجوری واسه خودم تو نشر یس اولی میگشتم یه کتاب قطور 700 صفحه ای (حالا دروغ چرا؟ 690 صفحه س :) ) درباره ی مع ماری مدرن دیدم یه کم ورق زدم دیدم مطالبشم بد نیست.. حداقل در حد اطلاعات عمومی که خوبه! عکسم زیاد نداره به نسبت مطالبش ولی همونایی که داره عکسای خیلی خوبین؛ واضح و رنگی و ... خلاصه خوب بود.

قیمتشو نگاه کردم و البته شانس آوردم اون لحظه کسی دور و برم نبود هرچند ممکنه با دوربینای مداربسته شون چشمای انقد شده مو دیده باشن و بهم خندیده باشن! بعد هی قطر کتابو نگاه کردم هی باز قیمتو نگاه کردم هی صفراشو شمردم صد بار نگاه کردم ببینم ریاله یا تومن؟ و هنوزم که آوردم خونه و جلوی چشممه باورم نمیشه من این کتاب رو خریدم پنج هزار تومن!!!! ینی از بس کتابا و مجله های گرون دیدم تو قفسه های مع ماری در حدی که رو یه برگه کاغذ اسم مع ماره رو مینویسن میفروشن خدا تومن..  این یه چیزیه تو مایه های اشانتیون!!

الان یه حسی در حد گنج پیدا کردن بهم دست داده :)))))


پنجشنبه 3 آذر ماه سال 1390
بازم بگین تهران بدجاییه

ما دیدیم تا بیایم برسیم خونه نماز ظهر و عصر که قضا شده هیچی مغرب عشا رو هم باید ما فی الذمه بخونیم اومدیم چیکار کردیم؟ ده دقیقه رفتیم امامزاده صالح نماز خوندیم بدون یک کلمه حرف اضافه با خدا... ینی صاااااف رفتیم نمازه رو خوندیم اومدیم سرجمع شد ده دوازده دقیقه! منتها تو همین رفتنه و اومدنه کلی نمک کاسب شدیم و احساس نمکی بودن دست داد بهمون شدیــــــــــــد... ینی نمک یک سالمون تامین شد. حالا دیگه خرما اینا بماند...

ولی یه خانومه یه بسته بهم داد توش نقل و نبات بود! ینی راس راسی نقل و نبات.. سه تا دونه نقل و یه ذره نبات... بعد الان من خوشحالم :))))

جمعه 27 آبان ماه سال 1390
پی قد قامت موج

قهر که نه ولی یه دنیا از دستش شاکی بودم.. جانماز که پهن کردم نماز بخونم یه لحظه انگار یه صدایی پیچید تو گوش دلم که یه لبخند محو نشوند رو لبام.... یاد اون دیالوگ معروف و دوست داشتنی افتادم:


"دلخوری، باش.. عصبانی هستی، باش.. قهری، باش.. هرچی میخوای باشی باش. ولی حق نداری با من حرف نزنی"


رفتم باهاش حرف زدم :)

دوشنبه 23 آبان ماه سال 1390
همیشه تا رسیدن فاصله یک قدم بود

بله.. یک قدم بود ولی هیچوقت معلوم نشد یک قدم کوتاه یا بلند..

اصن یه قدم یا صد قدم.. من خسته شدم دیگه هم از جام تکون نمیخورم تو بگو یه قدم مورچه ای....

قرار بود بیشتر صبر کنم؟ آره قرار "بود" ولی دیگه نیست.. تموم شد و رفت به همین راحتی.


نقطه گذاشتن و تموم کردن که انقدر سخت نیست.. آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه..آه


.



قهرم از همین لحظه!












دارم یه جوری وسایلمو جمع میکنم که انگار قرار نیست دیگه برگردم... زنده ... سالم.. از این جاده ی لعنتی

   1      2      3      4      5      6      7      >>