تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 29 آذر ماه سال 1390
فصل زردی بود، تو چقدر سبز بودی؟

همیشه بین فصل ها بهار را آنهم فروردینش را خیلی دوست داشتم و دارم صرفا به خاطر نو بودنش!..

اما بعضی روزهای پاییز و زمستان تازگی ها (به تازگی احساسی که بهشان دارم و همیشه تازه است!) برایم به شدت بهاری هستند هرچند که قبل از تولد این روزها هم بر خلاف عنوان این نوشته که یک دوست برایم فرستاد هیچوقت پاییز برای من فصل "زرد" ی نبوده و همیشه دوستش داشته ام..شاید نه به اندازه ی فروردین، اما عمیق!


برعکس؛ اتفاقا امسال بهار زردی داشتم و پاییز سبزی!


بعضی روزهای آدم را بعضی خاطره ها میسازند و بعضی خاطره ها را بعضی روزها....


...

فصلِ فصل های نگارینم.. خداحافظ!

شنبه 26 آذر ماه سال 1390
از لحاظ سطح فانتزی

مثلا سر خواستگاری رو میز شیرینی ناپلئونی بذاریم!


خجسته؟ من؟ نه والا!

شنبه 26 آذر ماه سال 1390
توت فرنگی

از بهترین لحظه های عمر آدمه که صب صدای مامانش تو خونه بپیچه که : بچه هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا پاشین صبونه..

دخترا...

خیلی خوب بود..

فک کنم دارم میمیرم که از دیشب تا حالا انقد چیزای کوچیک منو یه دنیا خوشحال میکنه :))

و دارم فکر میکنم خیلی چیزای کوچیک همیشه تو زندگی آدم هست و تو فقط "بعضی وقتا" اونا رو میبینی.. که کاش همیشه ببینی!


عنوانش باشه برای خودم :)

چهارشنبه 23 آذر ماه سال 1390
و خداوند مسکن را آفرید

دیشب دیگه درد امونمو بریده بود.. هم نمیخواستم مسکن بخورم هم فقط به دندونپزشک خودم اعتماد داشتم و میترسیدم پیش دیگران برم هم تا آخر هفته مجبور بودم اینجا بمونم به خاطر همین این چند شبی جز درد کشیدن و گناه داشتن!! کار دیگه ای ازم بر نمیومد ولی دیشب ساعت دو و نیم بود دیدم دیگه نمیتونم. با یه حساب سر انگشتی دیدم اولا تا صب خیلی مونده و اینجوری نمیتونم (روزا نمیدونم چرا خیلی بهتره. شب پدرمو در میاره) در ثانی همه ش سه شب بیشتر نمونده و از اونجایی که یه شب هزار شب نمیشه پس سه شبم سه هزار شب نمیشه در نتیجه یه دونه ژلوفن انداختم بالا و بعد از ده دقیقه یه رب، مث آدمیزاد خوابیدم!

حتی امروز میخواستم به علی یا عمو یا خاله شیرین زنگ بزنم و بپرسم کدوم مسکن ضررش کمتره ولی بیخیال شدم و از امشب هر شب همون ژلوفن رو میخورم چون دیگه جون ندارم...

جمعه 18 آذر ماه سال 1390
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد...

نازنین ترین م.ه.س.ا ی دنیا که شریک خیلی از لحظه های خلوتم بودی و هستی؛ امشب بهم سفارش کردی که بدون فکر و خیال بخوابم و خودت هم میدانستی که نمیتوانم و من قول دادم که "سعی " خودم را بکنم.. قول سختی ازم گرفتی!


من امشب اگر بخوابم خواب راحتی نخواهم داشت ( هرچند که سر قولم هستم! ) اما کیلومترها فاصله باعث نمیشود حس نکنم که اینجایی..

پنجشنبه 17 آذر ماه سال 1390
شاید یه قدری هم شبیه منه

یه وقتایی منتظر کسی باش...

چهارشنبه 16 آذر ماه سال 1390
بُوَد آیا ...؟

امروز داشتم همینجوری واسه خودم تو نشر یس اولی میگشتم یه کتاب قطور 700 صفحه ای (حالا دروغ چرا؟ 690 صفحه س :) ) درباره ی مع ماری مدرن دیدم یه کم ورق زدم دیدم مطالبشم بد نیست.. حداقل در حد اطلاعات عمومی که خوبه! عکسم زیاد نداره به نسبت مطالبش ولی همونایی که داره عکسای خیلی خوبین؛ واضح و رنگی و ... خلاصه خوب بود.

قیمتشو نگاه کردم و البته شانس آوردم اون لحظه کسی دور و برم نبود هرچند ممکنه با دوربینای مداربسته شون چشمای انقد شده مو دیده باشن و بهم خندیده باشن! بعد هی قطر کتابو نگاه کردم هی باز قیمتو نگاه کردم هی صفراشو شمردم صد بار نگاه کردم ببینم ریاله یا تومن؟ و هنوزم که آوردم خونه و جلوی چشممه باورم نمیشه من این کتاب رو خریدم پنج هزار تومن!!!! ینی از بس کتابا و مجله های گرون دیدم تو قفسه های مع ماری در حدی که رو یه برگه کاغذ اسم مع ماره رو مینویسن میفروشن خدا تومن..  این یه چیزیه تو مایه های اشانتیون!!

الان یه حسی در حد گنج پیدا کردن بهم دست داده :)))))


جمعه 11 آذر ماه سال 1390
یک جهان پنجره بیدار شد از بانگ رسایت



پریروز داشتم از کوچه پشتی میومدم خونه دیدم یه عده پسربچه ی تقریبا 15 - 16 ساله با چه جدیتی دارن پرچم میزنن و ... این کوچه آخرین کوچه از کوچه های دور و برمون بود که اونروز داشت لباس مشکی هاشو میپوشید و آماده میشد.. 


یادم افتاد که باید بروم.. فردا


...


هرجای دنیا که باشی ( و نه فقط هر جای ایران) دهه ی اول محرم یکی از اون وقتاییه که باید تو شهر و دیار خودت باشی. تاکید میکنم رو اینکه تو "شهر" خودت باشی. اینکه تو کشور و خاک خودت باشی هم کافی نیست به نظرم..

باید جایی باشی که این روزها رو از بچگی توش تجربه کردی.

جایی که در و دیوارش... تکیه ها و حسینیه ها و مساجدش.. خیابوناش... هواش... همه  چیزش گوشه ای از خاطرات این روزهای تو بوده باشن از بچگی تا حالا

جایی که حتی بی نظمی برنامه هاش رو هم ممکنه یه جورایی دوست داشته باشی.

جایی که بوی برنج و آش و شله زرد نذری رو تو هواش حس کرده باشی.. حتی شاید نذری پخش کردن رو تجربه کرده باشی یا در دیگ نذری رو برداشتن...

جایی که نواهای آشنا رو با صداهای آشنا شنیده باشی و باز هم دلت بخواد که بشنوی.. "جبرئیل ای جبرئیل..." ؛ " عهد و پیمان بست با خلاق عالم.." ؛ "منم ای قوم علمدار حسین..." و ...

...


هرچند آخرین روزهای این دهه تو محرم پارسال یه خاطره ای برام به جا گذاشت که حالا حالا ها یادم نمیره و یادش که می افتم حالم گرفته میشه و درست به اندازه ی همون روزها به هم میریزم  و آدم هایی این خاطره ی نه چندان خوب رو ساختن که احتمال داره دوباره و چند باره امسال و سالهای بعد ببینمشون تو این روزها؛ کسایی که به واسطه ی صاحبان این روزها چیزی رو از خدا میخواستن که من هم دقیقا به واسطه ی همون ها محقق نشدنش رو طلب میکردم.. اما خب.. گذشت و خدا رو شکر که به خیر گذشت...


...

در کنار این نوع مناسبت های مذهبی در مورد نوروز به عنوان یک جشن ملی هم تقریبا همین نظر رو دارم.. با دوز پایین تر البته!

:)


...


مثل یک رویا بود که تو بیداری تجربه ش کردم ولی یک تجربه ی باور ناپذیر.

خدا یا همیشه دعا میکنم که لذت این رویای شیرین و زنده رو به هر کسی که آرزوش رو داره بچشونی... و تو بعضی روزها و شب های خاص بیشتر و پر رنگ تر اینو ازت میخوام. صدامو میشنوی مگه نه؟



...


راستی... خدایا ممنون که حواست بود :)

دوشنبه 7 آذر ماه سال 1390
یا من اسمه دوا


خدایا من میترسم... حواست هست؟




شنبه 5 آذر ماه سال 1390
مترو

1. دوتا بچه ها (دختربچه ی 5-4 ساله و داداش حدودا 8-7 ساله ش) سوار شدن در بسته شد مامانه موند بیرون. دختره زد زیر گریه... همه بهش گفتیم گریه نکن و ایستگاه بعد پیاده میشی منتظر میمونی تا مامانت بیاد ... ولی بچه این حرفا حالیش نبود که! داداشه هم با همه ی بچگیش هی سعی میکرد اونو دلداری بده که "به خدا ایستگاه بعد پیاده میشیم.. گریه نکن!!" منم عجله نداشتم و با زهرا ایستگاه آخر قرار داشتیم و اون هنوز خیلی عقب بود. ایستگاه بعدی باهاشون پیاده شدم هی با دختره حرف زدم ولی هق هقی میزدا! طفلکی :( بعد باهم سوار قطار بعدی شدیم که مامانشونم توش بود...

2. برگشتنی اول زهرا بلند شد یه خانومه که بچه داشت بشینه.. بچه هه لواشک خواست و مامانش از یکی از فروشنده های مترو براش خرید. دختره ی گوگولی :* دو تا لواشک از بسته در آورد با دستش زد به من و زهرا که بهمون لواشک بده... عزیـــــــــــزم... نمیخواست تنهایی بخوره ....

3. یه کم جلوتر یه خانوم میانسال (از اونجایی که خانوما پیر نمیشن :))) ) اومد من پاشدم بشینه هی میگه نه... من اینجوری معذبم میگم نه بفرمایید میگه آخه شما چ اد ر دارین!!  ینی چ ا د ر داشتن من برابری میکنه بامیانسال بودن شما و خسته بودن اونیکی و بچه داشتن اونیکی؟ استدلالش برام جالب بود.. اینکه خب میخواست من راحت باشم ولی .... یادم افتاد تو م . ر. ز مهران چند تا جوون بین بیست تا سی سی و پنج سال نشسته بودن رو سکو و دیگه جا نبود. پیرزن و پیرمردهایی (البته سرحال بودن) که نمازشونو خونده بودن اومدن کنار اونا ایستادن. یه سر باز ام ری کا یی اومد با یه فارسی روون با جوونترا حرف زد که شما پاشین اینا بشینن!!

من که کلی خجالت کشیدم از اینکه فقط همچین صحنه ای رو "دیدم" اونا چه حالی شدن نمیدونم...

پنجشنبه 3 آذر ماه سال 1390
بازم بگین تهران بدجاییه

ما دیدیم تا بیایم برسیم خونه نماز ظهر و عصر که قضا شده هیچی مغرب عشا رو هم باید ما فی الذمه بخونیم اومدیم چیکار کردیم؟ ده دقیقه رفتیم امامزاده صالح نماز خوندیم بدون یک کلمه حرف اضافه با خدا... ینی صاااااف رفتیم نمازه رو خوندیم اومدیم سرجمع شد ده دوازده دقیقه! منتها تو همین رفتنه و اومدنه کلی نمک کاسب شدیم و احساس نمکی بودن دست داد بهمون شدیــــــــــــد... ینی نمک یک سالمون تامین شد. حالا دیگه خرما اینا بماند...

ولی یه خانومه یه بسته بهم داد توش نقل و نبات بود! ینی راس راسی نقل و نبات.. سه تا دونه نقل و یه ذره نبات... بعد الان من خوشحالم :))))

سه شنبه 1 آذر ماه سال 1390
کهو آسمونو نم نم ِ وارش


اصلا چرا همه اش "تی بوردن بوردن و می هارش هارش" ؟ منصفانه نیست..

خب یکبار هم می بوردن بوردن و تی هارش هارش...

هان؟


چی میشه مگه؟