پریروز داشتم از کوچه پشتی میومدم خونه دیدم یه عده پسربچه ی تقریبا 15 -
16 ساله با چه جدیتی دارن پرچم میزنن و ... این کوچه آخرین کوچه از کوچه
های دور و برمون بود که اونروز داشت لباس مشکی هاشو میپوشید و آماده میشد..
یادم افتاد که باید بروم.. فردا
...
هرجای
دنیا که باشی ( و نه فقط هر جای ایران) دهه ی اول محرم یکی از اون وقتاییه
که باید تو شهر و دیار خودت باشی. تاکید میکنم رو اینکه تو "شهر" خودت
باشی. اینکه تو کشور و خاک خودت باشی هم کافی نیست به نظرم..
باید جایی باشی که این روزها رو از بچگی توش تجربه کردی.
جایی
که در و دیوارش... تکیه ها و حسینیه ها و مساجدش.. خیابوناش... هواش...
همه چیزش گوشه ای از خاطرات این روزهای تو بوده باشن از بچگی تا حالا
جایی که حتی بی نظمی برنامه هاش رو هم ممکنه یه جورایی دوست داشته باشی.
جایی
که بوی برنج و آش و شله زرد نذری رو تو هواش حس کرده باشی.. حتی شاید نذری
پخش کردن رو تجربه کرده باشی یا در دیگ نذری رو برداشتن...
جایی
که نواهای آشنا رو با صداهای آشنا شنیده باشی و باز هم دلت بخواد که
بشنوی.. "جبرئیل ای جبرئیل..." ؛ " عهد و پیمان بست با خلاق عالم.." ؛ "منم
ای قوم علمدار حسین..." و ...
...
هرچند آخرین روزهای این دهه تو محرم
پارسال یه خاطره ای برام به جا گذاشت که حالا حالا ها یادم نمیره و یادش
که می افتم حالم گرفته میشه و درست به اندازه ی همون روزها به هم میریزم و
آدم هایی این خاطره ی نه چندان خوب رو ساختن که احتمال داره دوباره و چند
باره امسال و سالهای بعد ببینمشون تو این روزها؛ کسایی که به واسطه ی
صاحبان این روزها چیزی رو از خدا میخواستن که من هم دقیقا به واسطه ی همون
ها محقق نشدنش رو طلب میکردم.. اما خب.. گذشت و خدا رو شکر که به خیر
گذشت...
...
در کنار این نوع مناسبت های مذهبی در مورد نوروز به عنوان یک جشن ملی هم تقریبا همین نظر رو دارم.. با دوز پایین تر البته!
:)
...
مثل یک رویا بود که تو بیداری تجربه ش کردم ولی یک تجربه ی باور ناپذیر.
خدا
یا همیشه دعا میکنم که لذت این رویای شیرین و زنده رو به هر کسی که آرزوش
رو داره بچشونی... و تو بعضی روزها و شب های خاص بیشتر و پر رنگ تر اینو
ازت میخوام. صدامو میشنوی مگه نه؟
...
راستی... خدایا ممنون که حواست بود :)