هرچه بیشتر به رهایی بیندیشی
گهواره ی جهان کوچکتر از آن میشود که
نمیدانم چه ....
![]() |
|
![]() |
هرچه بیشتر به رهایی بیندیشی
گهواره ی جهان کوچکتر از آن میشود که
نمیدانم چه ....
آدمهایی توی زندگی آدم هستند که بود و نبودشان اصلا مهم نیست
آدمهایی که ... اصلا بروند به درک!
آدمهای "میخوام صد سال سیاه" .....
آدمهایی که همان بهتر که نیستند
.
.
.
آدمهایی که وقتی کوچکترین ردی ازشان توی لحظه هایت پیدا شود قلبت میخواهد از جا کنده شود!
----------
یک تجربه: چای را غیر از هل و دارچین و گل محمدی و بهارنارنج، با پوست پرتقال (خشک شده!) هم امتحان کنید.. پشیمان نمیشوید!
حالا درسته یه بار از فاطمی ، حجاب، بلوار، میدون ولی عصر ... تا بلوار، میدون توحید، ستارخان، خونه !! پیاده رفتم و اینو گذاشتم تو گوشم و هزااااااااااااار بار گوش دادم و همه چی تو سرم چرخید...
ولی دلیل نمیشه وقتی دارم کار میکنم و حواسم نیست یهو این آهنگ پلی میشه نا خودآگاه دستم شل بشه و کارمو بذارم کنار و برم به همون روز و همه ی فکر و خیالاتش!
دلیل نمیشه ولی شد دیگه!
فرزندم!
تو روزایی که باد میزنه بیرون نرو
اگه میری روسری سفید نبند
اگه روسری سفید بستی رژ صورتی نزن
اگه رژ صورتی زدی و روسری سفید بستی و رفتی بیرون و باد میزد .... دیگه عواقبشم بپذیر!
بالاخره شازده کوچولو سکوت را شکست و پرسید: پس این آدم ها کجا هستند؟ آدم در بیابان احساس تنهایی میکند..
مار گفت: در بین آدمها هم احساس تنهایی خواهی کرد.
نمیدونم چندصدهزاردفعه ی دیگه میخوام بخونمش کتاب دوست داشتنی جلد آبی و نارنجی 112 صفحه ایمو.
...
کاش نوشت: فردا خوب بگذره..
کلوچه ی پیانست عزیزم :*
عالی بود...
خود یانی هم اختصاصی برام بزنه انقدر کیف نمیکنم....
زلزله زلزله س دیگه!
چه فرقی میکنه کانونش منجیل باشه یا بم یا کجور یا مث امشب، بابل... یا تو دل آدم؟!
...
* البته یه ذره لرزیدیم :)
قربون نوشت: قربون یه مشت ! دوست خیلی عزیز با دلای مهربون و نگران برم من :*
امروز طرفای ظهر رفتم جایی که کارم یه دو ساعتی طول کشید و تمام این مدت با اون کسی که کار داشتم فیس تو فیس بودم.. نفسش میخورد تو صورتم و یه بوی تلخ.. یه بوی گس... یه بوی.. نمیدونم خیلی بد بود!
شاید چیزی مصرف کرده بود. حالا من که الحمدلله این بوها رو تشخیص نمیدم کلا!! ولی خب از اونجایی که خاص و غیر معمول بود و میدونم این آدم هم بگی نگی اهلش هست میگم..
از این چیزا تو هر سطحیش که بخوای حساب کنی بدم میاد. از سیگار بگیر برو تااااااااااااااااااا هرجا که برسی.. البته که نظر شخصی منه و به دیگران هم کاری ندارم. هرکی خودش برای خودش تصمیم میگیره ولی وقتی اینجور آدمها رو میبینم بیشتر از اینکه بدم بیاد دلم میسوزه.. از اینکه چرا با خودشون همچین کاری میکنن؟
یه بار یه خانمی که اتفاقا کادر بیمارستان هم بود میگفت سیگار میکشه و من بهش گفتم چرا؟ شماها که باید بیشتر مراقب خودتون باشین، چرا؟ حتی براش تعریف کردم که زهرا یه بار که رفته بود پز شکی قا نو نی و ریه ی یه آدم سیگاری رو دیده بود چیا تعریف میکرد.. گفتم شما که به چشم این چیزا رو هم حتما دیدین یا نه.. تو آزمایشگاه دیگه بهش برخوردین صد درصد چرا؟ بماند که چه جوابی داد و منم اصلا قانع نشدم...
زندگی هرجوری که بهش نگاه کنی یه قمار بزرگه.. قبوله که کمن اونایی که بتونن ببرن این قمار رو ولی کاش اگه میبازیم هم سبک سنگین کنیم که چیو میبازیم؟!
اصلا قبول ندارم که حالا که داری میبازی دیگه مهم نیست چی رو از دست میدی و چقدر... اصلا قبول ندارم!
ای کسانی که خر و پف میکنید شب قبل از خواب به اطرافیانتان آمادگی بدهید که صد بار با هول و هراس از خواب نپرند و فکر نکنند درد دارید و خدای نکرده دارید ناله میکنید یا نفستان گرفته یا ...
بندگان خدا بدخواب میشوند و صبح کسل هستند...
باشد که خیر ببینید ایشالا :)
همسایه نوشت: همسایه ی مهربون بازم طبق معمول اول ماه ها برامون آش آورد. البته ایندفه با یک روز تاخیر! خدا خیرش بده.. دوسش دارم .. نه به خاطر آش؛ به خاطر کاری که ازش توقع ندارم.. اینجا.. جایی که همسایه ها حتی در حد سلام و علیک هم همدیگه رو نمیشناسن.
امروز اگه آلودگی هوای پایتخت از حد آلوده ی همیشه ش زد بالاتر من شخصا مسئولیتش رو گردن میگیرم چون خونه رو با جارو دستی (؟) و نه جارو برقی! جارو کردم بعدم پنجره ها رو باز کردم خاکا برن بیرون.
و با توجه به اینهمه خاکی که از لای پرز فرش در اومد و اینکه تازه خونه رو جارو کشیده بودم از نوع برقی به اصطلاح!! جا داره که به روان پاک و روح پر فتوح اونی که جارو برقی رو اختراع کرد سلام و درود بیکرانی بفرستم و این شب جمعه براش حلوا خیرات کنم!
:)))
...
از این حرفا گذشته زندگی نسل ما راحت شده.. خیلی راحت تر از مادربزرگ هامون ولی احساس میکنم ماشینی شدن خیلی از لذت های پنهان تو کارای کوچیک روزمره رو نابود کرده به قیمت راحتی و سرعت.
میدونم جارو زدن یه خونه ی هفتاد هشتاد متری با جارو دستی بعد از مدتها به عنوان تنوع خیلی فرق میکنه با هر روز جارو زدن خونه های صد متر دویست متری قدیم (مثل خونه ی مامان جون اینا) با ایوون ها و حیاط های بزرگ.. ولی من فکر میکنم (منهای همه ی چیزایی که نوشتم و پاک کردم) گاهی برای اینکه لذت های کوچیک زندگی یادم (ون) نره بد نیست شیکی و مدرنیته ی زندگی های امروزی رو ول کنم و یه سرکی بکشم به سبک زندگی های سنتی...
...
ناهار لوبیا پلو دارم و یه مهمون عزیز :)
برم تا پیازم نسوخته...
عشق در آمد از درم
دست نهاد بر سرم
دید مرا که بی تو ام
گفت مرا که وای تو
همیشه بین فصل ها بهار را آنهم فروردینش را خیلی دوست داشتم و دارم صرفا به خاطر نو بودنش!..
اما بعضی روزهای پاییز و زمستان تازگی ها (به تازگی احساسی که بهشان دارم و همیشه تازه است!) برایم به شدت بهاری هستند هرچند که قبل از تولد این روزها هم بر خلاف عنوان این نوشته که یک دوست برایم فرستاد هیچوقت پاییز برای من فصل "زرد" ی نبوده و همیشه دوستش داشته ام..شاید نه به اندازه ی فروردین، اما عمیق!
برعکس؛ اتفاقا امسال بهار زردی داشتم و پاییز سبزی!
بعضی روزهای آدم را بعضی خاطره ها میسازند و بعضی خاطره ها را بعضی روزها....
...
فصلِ فصل های نگارینم.. خداحافظ!
مثلا سر خواستگاری رو میز شیرینی ناپلئونی بذاریم!
خجسته؟ من؟ نه والا!
از بهترین لحظه های عمر آدمه که صب صدای مامانش تو خونه بپیچه که : بچه هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا پاشین صبونه..
دخترا...
خیلی خوب بود..
فک کنم دارم میمیرم که از دیشب تا حالا انقد چیزای کوچیک منو یه دنیا خوشحال میکنه :))
و دارم فکر میکنم خیلی چیزای کوچیک همیشه تو زندگی آدم هست و تو فقط "بعضی وقتا" اونا رو میبینی.. که کاش همیشه ببینی!
عنوانش باشه برای خودم :)
دیشب دیگه درد امونمو بریده بود.. هم نمیخواستم مسکن بخورم هم فقط به دندونپزشک خودم اعتماد داشتم و میترسیدم پیش دیگران برم هم تا آخر هفته مجبور بودم اینجا بمونم به خاطر همین این چند شبی جز درد کشیدن و گناه داشتن!! کار دیگه ای ازم بر نمیومد ولی دیشب ساعت دو و نیم بود دیدم دیگه نمیتونم. با یه حساب سر انگشتی دیدم اولا تا صب خیلی مونده و اینجوری نمیتونم (روزا نمیدونم چرا خیلی بهتره. شب پدرمو در میاره) در ثانی همه ش سه شب بیشتر نمونده و از اونجایی که یه شب هزار شب نمیشه پس سه شبم سه هزار شب نمیشه در نتیجه یه دونه ژلوفن انداختم بالا و بعد از ده دقیقه یه رب، مث آدمیزاد خوابیدم!
حتی امروز میخواستم به علی یا عمو یا خاله شیرین زنگ بزنم و بپرسم کدوم مسکن ضررش کمتره ولی بیخیال شدم و از امشب هر شب همون ژلوفن رو میخورم چون دیگه جون ندارم...
نازنین ترین م.ه.س.ا ی دنیا که شریک خیلی از لحظه های خلوتم بودی و هستی؛ امشب بهم سفارش کردی که بدون فکر و خیال بخوابم و خودت هم میدانستی که نمیتوانم و من قول دادم که "سعی " خودم را بکنم.. قول سختی ازم گرفتی!
من امشب اگر بخوابم خواب راحتی نخواهم داشت ( هرچند که سر قولم هستم! ) اما کیلومترها فاصله باعث نمیشود حس نکنم که اینجایی..
امروز داشتم همینجوری واسه خودم تو نشر یس اولی میگشتم یه کتاب قطور 700 صفحه ای (حالا دروغ چرا؟ 690 صفحه س :) ) درباره ی مع ماری مدرن دیدم یه کم ورق زدم دیدم مطالبشم بد نیست.. حداقل در حد اطلاعات عمومی که خوبه! عکسم زیاد نداره به نسبت مطالبش ولی همونایی که داره عکسای خیلی خوبین؛ واضح و رنگی و ... خلاصه خوب بود.
قیمتشو نگاه کردم و البته شانس آوردم اون لحظه کسی دور و برم نبود هرچند
ممکنه با دوربینای مداربسته شون چشمای انقد شده مو دیده باشن و بهم خندیده
باشن! بعد هی قطر کتابو نگاه کردم هی باز قیمتو نگاه کردم هی صفراشو شمردم
صد بار نگاه کردم ببینم ریاله یا تومن؟ و هنوزم که آوردم خونه و جلوی
چشممه باورم نمیشه من این کتاب رو خریدم پنج هزار تومن!!!! ینی از بس کتابا
و مجله های گرون دیدم تو قفسه های مع ماری در حدی که رو یه برگه کاغذ اسم
مع ماره رو مینویسن میفروشن خدا تومن.. این یه چیزیه تو مایه های
اشانتیون!!
الان یه حسی در حد گنج پیدا کردن بهم دست داده :)))))